محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

29

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پيرتر بود و ايشان را از پيكار باز داشت و گفت : بر آن نهيد كه هر كه نخست اندر اين مزگت آيد حاكم كنيم تا ميان ما داورى كند ، و به داورى او بسنده باشيم تا او كه را فرمايد اين سنگ را به جاى خود نهادن . پس جمله بر اين اتفاق كردند و سوگند خوردند . هنوز اندر اين بودند كه ناگاه پيغمبر از در درآمد . همه گفتند محمّد امين آمد و ما همه به داورى او بسنده ايم . چون محمّد عليه السلام بنشست ، او را اين قصّه بگفتند . پس گفتند هر داورى كه تو كنى ما بدان بسنده كنيم و از حكم تو سر نتابيم . محمد عليه السلام رداى قصب بر افگنده بود . آن را پهن باز كرد و آن سنگ به ميان آن رداى قصب اندر نهاد و گفت : هر چهار قوم بيكباره برگيريد از زمى گوشه اى را ، و آن را برداريد و تا گوشهء خانه ببريد تا هيچ بىنصيب نباشيد ، و به هر چهار قوم برداشته باشيد . ايشان بدان راضى شدند و سخت شاد گشتند ، و آن پيكار از ميان آن قوم بر خاست . و آن چهار گروه يكى بنى مخزوم بودند و يكى بنى هاشم و يكى بنى اميّه و يكى بنى زهره . پس به هر چهار گروه هر يك گوشه اى از ردا برداشتند و سنگ به ميان آن ردا اندر و تا ديوار خانه ببردند . آنگاه گفتند كه اين سنگ كه بردارد و بر ركن خانه نهد آنجا كه مقام او است ؟ و ديگر بار خصومت افتاد . پيغمبر را گفتند هم تو اين داورى بكن . پيغمبر عليه السلام گفت شما اين خصومت مكنيد ، و به دست خويش آن سنگ بر گرفت از ميان ردا و بر ركن خانه نهاد به جايگاهى كه بود . و خانه را سپرى كردند و بناى مزگت بماند ، و چوب همى بايست . و به مكّه اندر آن زمان چوب نبود و نه درودگر . و محمّد بن جرير گويد كه چند كشتى همى آمد از دريا و از آن بازرگانان بود و اندر او چوبها بود . مكّيان برفتند و آن چوبها بخريدند . و به مكّه درودگرى قبطى بود مصرى ، فرمودند تا آن را بكرد . و به اخبارهاى ديگر چنين است و به كتاب مبتدا در چنين است كه نجاشى كه شاه حبشه بود آرزو آمدش كه به زمين شام به شهر انطاكيه يكى كليسا كنند به نام او . پس معماران را و مقوّمان را بفرستاد تا تقويم كردند كه آن را چند به كار بايد ، و